شعر را برای سرگرم کردن
و خوشحال کردن من
به من دادند
و من باید امانتشان را
به آنها باز گردانم
در چه ساعت و چه روزی
شعر گفته ام
و کتابهایم را در کدام سال
چاپ کرده ام
هیچکدام را به خاطر
ندارم
فصلی است پایان یافته
ولی خورشید همانجاست
و تقویم همان روز را نشان می دهد
ولی دانه های برف است
که چهره سوزان خورشید را
درتابستانم می پوشاند
آزرده از هیچ
آزرده از همه چیز
زخمهایی بر صورت داشت
که گویی لبخند می زد
ولی در گریبان خود می گریست
و بر لبخند خود می گریست
به بهار
راهی می جویم
و با گفتن بهار
و با نوشتن بهار
و نمی دانم از بهار گفتن من
اردیبهشت ماه است
یا بهاری را که رسیده است
می نامم
اینجا از پله های حزن
بالا می روم
و باز هم چند چراغ است
و چند چهره آشنا
و تلخی قهوه و سیگار
و چون ابری بر تنهایی خود
می بارم
و چوب میز و صندلی کافه شوکا
برایم واقعیتی است برتر
و شهر در زیر نگاهم جان
می سپارد